|
چهارشنبه 5 مرداد 1384- روزنامه هموطن سلام مردی که دوست داشت به کودکیهایش برگردد - به یاد حسین پناهی من حسینم پناهیم خودمو میبینم خودمو میشنفم خودمو فکر میکنم تا هستم جهان ارثیه بابامه. سلاماش همه عشقاش؛ همه درداش تنهایياش وقتی هم نبودم مال شما. اگر دوست داری با من بیا، یا بذار باهات ببینم. با من بگو یا بذار با تو بگم. سلامامونو، عشقا مونو، دردامونو، تنهایيامونو ها! هشتم مرداد ماه به مناسبت بزرگداشت حسین پناهی شاعر، نویسنده و فیلمساز، مراسمی در ستایش او برگزار میشود. هنوز یک سال هم از مرگ او نگذشته است؛ پناهی نامش در میان خیل عظیمی از هنرمندان ایرانی بود که بعد از مرگاش قرار شد مقام او را ارج بنهند و به آثارش توجه نشان دهند. پناهی خود را وقف فرهنگ ایران کرد و در این عرصه غرق شد و در نهایت در سن 48 سالگی بر اثر عارضه قلبی درگذشت. او در دنیای شعرگونهای میزیست و انگار فرسنگ و فرسنگها با دنیای اطرافش فاصله داشت؛ شاید هم دلیل این که همیشه به نقش دیوانگان و کودکان پناه میبرد از همین جان نشأت میگرفت؛ پناهی هم جزو آن دسته از آدمهایی بود که معتقدند تفاوت ما با دیوانگان تنها در این است که آنها در اقلیتاند و ما در اکثریت. پناهی در 6 شهریور 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهگیلویه و بویر احمد متولد شده، الفبا را در مکتبخانه دهستان دژکوه یاد گرفت؛ در بهبهان تحصیلاتش را به سیکل رساند. بعد هم برای طلبهگی به قم رفت؛ اما طلبهگی را هم رها کرد. مدتی در شوشتر آموزگار بود؛ بعد هم به اهواز رفت؛ سال 1357 با دختری به نام شوکت که از هم ولایتیهایش بود ازدواج کرد؛ کمی بعد اولین فرزندش لیلا به دنیا آمد. سال 1359 به جبهه رفت و مدتی در آنجا در بخش فعالیتهای دومین کودکش آنا در همین سال به دنیا آمد. سال 1360 به تهران آمد و نزدیک یک سال در یکی از مقبرههای خصوصی امامزاده قاسم زندگی کرد؛ همین روزها در گروه تئاتری آناهیتا عضو شد و تا حدی از آوارگیهایش فاصله گرفت. اولین نمایشنامهاش "یک گل و بهار" (1361) را نوشت و کمی بعد نمایش خوابگردها را کارگردانی کرد. سال 1363 وارد تلویزیون شد و در سریال گرگها بازی کرد. اما اولین تجربه حضور او در سینما به فیلم "گال" ساخته ابوالفضل جلیلی باز میگردد بعد هم او در آثاری چون در صید تند باد، هی جو، ارثیه، نار و نی، راز کوکب، سایه خیال، اوینار، مرد ناتمام، مهاجران، هنرپیشه، آرزوی بزرگ و روز واقعه از او شخصیت خاصی ساخت و پناهی در ذهن جامعه بازیگری صاحب سبک شناخته شد. پناهی اما میگفت: مردم وقتی میفهمن چی میگم که من مردم. او اولین شعرهایش را سال 1367 منتشر کرد، کمی بعد مجموعه داستان من و نازی را منتشر کرد و با کتاب پیامبران بیکتاب دیگر یک نویسنده تمام عیار بود. کابوسهای روسی، گوش بزرگ دیوار، خروسها و ساعتها، دو مرغابی در مه، بیبییون و... همگی جزو آثار درخشان او محسوب میشوند. گرچه او چندین مجموعه شعر منتشر کرده است اما هیچوقت ادعایی در این زمینه نداشت ولی این روزها همه او را بیشتر از طریق شعرهایش میشناسند. شعرهایش هم مثل خود او در فضایی عجیب و غریب میگذشت. محمد صالح علا، دوست صمیمی حسین پناهی در غم از دست دادن او نوشت: نمیدانم چرا غش نکردم؛ نه زیر و رو شدم، تنها اندکی ته نشین شدم و ناگهان یاد نخستین مردهای که دیده بودم، افتادم و رویاهای پاییزی مرگ. مرا در خود گرفت. هر آن که در روزگارم مرده بود را به یاد آوردم، یکان یکان دوستان. آشنایان و بستگان، همه آنها که آمدند و رفتند، آمدند و رفتند، در کنج تنهایی پریشان بازیها کردم و دست آخر رسیدم به همین آخرین آمده و رفته "حسین پناهی" ارجمند. از خویشتن پرسیدم چه تفاوتی است بین مردگانی که من میشناختم. رفتن کدام یک بیشتر از دیگران مرا سوزانده است؟ شاید آنها که بخت خدمتگزاری بیشتر را به فرهنگ و هنر این سرزمین آسمانی داشتند و زود از دست شدند و از این دست مردگان یکی هم حسین پناهی بود. زود رفت؛ با آشنایی که از تواناییهای او در گنج و گستره هنر و فرهنگ داشتم باور کرده بودم که او میتوانست سر چشمه کارهای ماندگار دیگری باشد او اگر میماند میتوانست کارهای ماندگاری را به پیکر هنر و فرهنگ ایرانی بدوزد، او افزونتر از اینها بود. همیشه شنیدهام که گفتهاند: "ارزشمندی هنرمندان و نخبگان را نمیدانند. نخست این که من نمیدانم چه کسانی باید ایشان را ارجمند بدارند؟ به گمانم هیچکس نیست؛ چرا؟ چون همه آنها که باید پاسدار هنرمندان باشند، خودشان آنچنان گرفتار خویشند و آنچنان دودستی خویشتن را گرفتهاند و کارهای جورواجور دارند که اگر زمانی گیر بیاورند همان اندازه که خود را از آب و گل بیرون بکشند کاری چشمگیر کرده اند. آنان که باید ارج گزار نخبگان باشند، خودشان در گرفتاریهای روزمرگی دست و پا میزنند و بیامان در پی درآمد بیشترند، به چیزی که دارند به جایی که هستند چسبیدهاند و راست است که امروزه زنده ماندن و زندگی کردن رویدادی چشمگیر است و برای همین است که میگویم: "شاید مردن مد شده است." پناهی مینویسد: در کودکی نمیدانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضعگیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذرهای بودم که میدرخشیدم! آن روزها میلیونها مشغله دلگرم کننده در پسانداز ذهن داشتم! از هیات گلها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماری باران ها و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دلمشغولیهای شیرین ساعات بیداریام بودند. به سماجت گاها برای معاش، زمین و زمان را میکاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم. گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکیهای حواس؛ توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایدههای محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلات راه مدرسه. در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحتها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهیهای طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم! این روزها و احتمالا تا همیشه، مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند! تلاش میکنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه هم نوعان زحمت کشم که برایم تاریخها و تمدنها ساختهاند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران دروغ و دزدی دیوانه کنیم! چرا باید زیباییهای زندگی را فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم حال آن که ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومههاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است! بدبینیهای ما عارضههای بدحضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچگاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد. منظومهها میچرخند و ما را با خود میچرخانند! ما در هیات پروانه هستی، با همه تواناییها و تمدنهامان شاخکی بیش نیستیم! برای زمین 70 کیلو گوشت با 70 کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشستهایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! به نظر میرسد؛ انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور میدزدد. البته به نظر میرسد! تا نظر شما چه باشد؟ پناهی درست در روزهایی که دور و بریهایش فکر میکردند او سر صحنه تئاتر است به یک باره خبر درگذشتش خیلیها را شوکه کرد. پیکر او سه روز در خانهای باقی ماند که در آن تنها میزیست و 3 روز بعد از او باخبر شدند. پناهی تا زنده بود بازیگر بود؛ اما حالا این روزها همه او را بیشتر شاعر میدانند؛ به همت دوستان ناشرش سعید و مجتبی معظمی مجموعه اشعارش منتشر شد که این روزها با استقبال چشمگیری مواجه شده است. اعتراف من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم! دین را دوست دارم ولی از کشیشها میترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم! عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم! کودکان را دوست دارم ولی از آیینه میترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم! من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روز و روزگارم. من! من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم! |