|
جمعه 14 مرداد 1384- روزنامه ايران پناهى، يك سال است كه نيست سال هاست كه مرده ام! گنجشك، كشيك، كشك!... پس آغاز مى كنيم «سرگذشت مردى را كه هيچ كس نبود، با اين همه تو گويى اگر نمى بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود.» و قبل از آن؟ «اين سرگذشت كودكيست كه به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخه هيچ آرزويى نرسيد.» اين سرگذشت مرديست كه مى خواست به كودكى اش برگردد، كفش برگشت برايش كوچك بود، در جاده ماند و ... مرد. چه آسان از مرگ خود مى نويسد، حسین پناهی. دوستانش نمى دانند چه روزى مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمين زدند. پزشكى قانونى، براى روز ۱۷ مرداد جواز دفن صادر كرد، كارشناسان مى گويند همين امروز، ماهم مى گوييم امروز. به تقويم نگاه كن، امروز ۱۴ مرداد است. روزى كه مى گويند «حسين پناهى»، حدوداً در آن مرده است! «فروغ» در زمستان تبخير شد و حسين در تابستان يخ كرد. انگار شاعر نادانسته مرگ خود را پيش بينى مى كند. فروغ از «ايمان به آغاز فصل سرد» و «نگاه كن چه برفى مى بارد»، نوشت و حسين گفت: ما بدهكاريم به كسانى كه صميمانه ز ما پرسيدند «معذرت مى خواهم، چندم مرداد است؟!» و نگفتم چونكه مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است. ... و كسى نمى داند «حسین پناهی» دقيقاً چندم مرداد مرده است. پس ادامه مى دهيم سرگذشت مردى را كه مى گويند حدوداً در يكى از همين روزها مرده است. به تقويم نگاه كن، يك سال بى پناهى گذشت. متولد هيچوقت كسى نمى داند او چه روزى مرده است. طنز تلخ است زندگى مردى كه حتى روز تولد هم ندارد. حسین پناهی، حدوداً در يك سالى متولد شد و حدوداً در يك روزى مرد. در شناسنامه، مقابل كلمه تولد، اين چند عدد پشت سر هم نشسته اند: 1335. اما نتايج كالبدشكافى پس از مرگ و آزمايش DNA، سال 1339 را نشان داد. نشان به آن نشان كه حسين پناهى، روزى به مسعود جعفرى جوزانى گفته بود: «دوست ندارم بيش از 40سال عمر كنم.» عدد دوم نزديك تر به حقيقت، يا حداقل شاعرانه به نظر مى رسد. گرچه حس شعر، تنها با به خاطر سپردن يك نكته برانگيخته مى شود: «حسين پناهى در يك شهريور به دنيا آمد و در يك مرداد از دنيا رفت.» «... و من چقدر دلم مى خواهد همه داستان هاى پروانه ها را بدانم كه/ بى نهايت بار/ درنامه ها و شعرها/ در شعله ها سوختند/ تا سند سوختن نويسنده شان باشند.» وقتى شاعرى بميرد، تمام پروانه هاى مرده اش دوباره زنده مى شوند. حالا حسین پناهی در اوج است. همه مى خواهند راز پروانه هاى سوخته اش را بدانند. نويسنده اى خلاق، بازيگرى دوست داشتنى و شاعرى فوق العاده؛ چيزهايى كه وقتى زنده بود، نبود، بود؟! گنجشك ،كشيك، كشك. از آغاز مبهم سرگذشت فاصله گرفته ايم و ۳ كلمه مرموز بدون توجيه مانده اند. وقت آغاز حرف هاى دوستان است، براى يافتن پاسخ هاى هزار سؤال بى جواب. «در كودكى او را به دلخوشى يك حبه قند وادار مى كردند نگهبان شلتوك هاى برنج باشد ونگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند. دل كودكانه حسين مى شكست وقتى غروب هر روز به جاى قند، تنها كشك شور زير زبانش مزه، مزه مى كرد.» اين خاطره اى است از دوران كودكى حسين پناهى - در روستاى دژكوه كهگيلويه و بويراحمد - كه در خاطر «رسول نجفيان» مانده. سناريويى كه بعدها شعر شد و از آن بالاتر، حقيقت زندگى حسين پناهى بود. «دل ساده/ برگرد و در ازاى يك حبه كشك سياه شور/ گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كيش كن/كه قند شهر دروغى بيش نبوده است.» ... و در زندگى، حسين پناهى هميشه با وعده حبه قند نگهبان بود و پايان هميشه كشك سياه شور بود. هيچ كس مثل خودش حسین پناهی، هيچكس نبود؛ نه نويسنده، نه شاعر، نه بازيگر. او تمام رازهايش را حراج كرد. فقط همين، فقط! «حراج كردم همه رازهايم را يك جا/ دلقك شدم/ با دماغ پينوكيو/ و بوته گونى به جاى موهايم...» حكايت «خود بودن» حسین پناهی را از زبان رسول نجفيان بخوانيد: «حسين درون خودش گم بود. درون گرا بود و حوصله آدم ها را نداشت. او هميشه خودش بود. در نقش ها، در شعرها و نوشته ها. يادم مى آيد كه براى اولين بار، سال ۱۳۵۹ حسين را ديدم. من در گروه فيلم و سريال صداوسيما رفت و آمد داشتم كه گفتند يكسرى از جنگ زده ها در قبرستان امامزاده قاسم، به اين كارها علاقه دارند. پدر عبدالله اسفنديارى گفت آنجا جوانى زندگى مى كند كه با همه فرق دارد و حرف هاى جالبى مى زند. آن جوان، حسین پناهی بود. آن روزها حسين همراه با همسر و دو دخترش - ليلا و آنا - كنار يك مقبره خصوصى زندگى مى كردند. بعدها حسين برايم تعريف كرد كه قسمتى از كنار سنگ قبر فرو ريخته بود و از آن بوى بدى خارج مى شد. همسر حسين در اين شرايط وضعيت روحى نامناسبى پيدا كرده بود. شب ها خواب مرده آن مقبره را مى ديد كه مى گفت: «شوكت خانم، چه مى خواهيد از من؟ مگر قبر من سفره يا ميز است كه رويش غذا مى خوريد؟» بعدها حسين مرا برد آنجا و محل زندگى اش را نشان داد. حسين «يك گل و بهار» را از ماجراى زندگى خودش در قبرستان امامزاده قاسم ساخت. او در كارهاى ديگرش هم خودش بود. مثل، مثل يك لبخند و يا دو مرغابى در مه. آن دو مرغابى، حسين و همسرش بودند كه در مه گم شدند.» زندگى براى حسین پناهی، به قول رسول نجفيان در كهكشان ها گذشت. او سرش در آسمان بود و تنش روى زمين. مسعود جعفرى جوزانى، همين تعريف را با واژه هايى ديگر معنا مى كند. «حسين يك سر بزرگ پرسؤال داشت، يك دل بزرگتر و دستى بزرگتر از دل و سر. اگر هزار تومان داشت و مى دانست كسى به آن پول بيشتر از خودش احتياج دارد، حتماً آن را مى بخشيد.» اگر هنوز حسین پناهی را با اين تعاريف نشناخته ايد، راحت و بى تعارف، حرف هاى عبدالله اسفنديارى - مسؤول بخش سينماى معناگراى بنياد فارابى - را بخوانيد: «او ذاتاً هنرمند بود، اما مرد معيشت نبود. ذهن شبه فلسفى داشت و حتى مسائل عادى زندگى را هم با همان نگاه مى ديد. حسين در اين دنيا زندگى نمى كرد.» ... و اين سرگذشت كودكى است كه كودكى نكرد و مردى كه زندگى نكرد تا نكرده هايش، شعر باشد! به شيرينى گناه گناه شيرين بود، مثل پپسى! بعضى ها براى رفتن خلق شده اند، براى وداع. همان كه نصرت رحمانى در توصيف كودكى هايش مى گفت: «نگاه كن چگونه دست تكان مى دهم / گويى مرا براى وداع آفريده اند.» نيازى به مرور آدم هاى دور نيست. شعر بى قرارى براى رفتن، در زندگى حسین پناهی - كه مى گويند سال گذشته در يكى از همين روزها مرده - معنى مى شود. گذشتن هاى حسين پناهى از همان ماجراى كشك و قند وشلتوك ها آغاز شد، از حوزه علميه گذشت، از خانواده عبور كرد و... از خود رد شد. تمام اين رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهى، سؤال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علميه جدا شد و سرگردانى در تهران را آغاز كرد؟ رسول نجفيان مى گويد: «چون گناه، مثل پپسى شيرين بود.» «همسر حسين هميشه از رفتارش گلايه داشت. مى گفت پدرم گفت برو همسر اين جوان روحانى شو. اگر دنيا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسين به شهر آمده و ديوانه شده. ديگر من نه دنيا را دارم و نه آخرت. به حسين مى گفتم چرا اين رفتار را مى كنى؟ مى گفت چون گناه شيرين است. حكايت جدايى حسین پناهی از حوزه علميه، در ذهن مسعود جعفرى جوزانى، خاطره ديگرى است. «زمانى كه حسين در حوزه علميه مشغول به تحصيل بود، يك روز با لباس روحانيت راهى ده خودشان شد. آنجا پيرزنى مقابلش ايستاد و گفت تمام دارايى من يك كوزه روغن است. در اين كوزه يك فضله موش افتاده، تكليف چيست؟ حسين نتوانست به پيرزن كه تنها دارايى اش همان كوزه روغن بود، بگويد بايد روغن را دور بريزد، گفت به اندازه يك قاشق از دور فضله موش برداريد و براى چرب كردن لولاى در استفاده كنيد. بقيه روغن هم براى استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتى كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر يادت است هميشه دوست داشتى براى چكيده كردن ماست كيسه هاى خوب داشته باشى؟ مادر با هيجان پاسخ مثبت داد و حسين بخشى از لباس هايش را به او داد و گفت: اين پارچه را از شهر براى تو خريده ام تا به آرزويت برسى. حسين تا چند ساعت بعد به قطره هاى آب كه از كيسه هاى ماست مى چكيدند خيره ماند و بعد راهى تهران شد...» شيرينى گناه، كيسه هاى ماست، روغن پيرزن و حسین پناهی كه هيچ وقت بازيگر خوبى نبود و خوبتر هم نشد. پاسخ آن سؤال بى جواب، واضح است؟! گم گشته ام، كجا؟ نديده اى مرا؟ آه كشيد و گفت: «كارمند به چاى زنده است، هنرمند به تنهايى.» قصه ويرانى حسین پناهی از همين سرخط شروع شد. او بايد تنها مى ماند. تنها تا چند روز پس از مرگ. ممكن است بعضى ها در هنرمند بودن حسین پناهی هنوز شك داشته باشند، اما بى گمان كسى نيست كه همسر او را هنرمند نداند، حتى دوستان صميمى اش! «كارمند به چاى زنده است، هنرمند به تنهايى.» حسين پناهى اين را گفت و تنها ماند. «همسر حسين خيلى فداكار بود. تحمل اخلاق خاص او واقعاً هنر مى خواست. با اين حال، حسين از جايى احساس كرد كه بايد تنها باشد. خانواده اش را خيلى دوست داشت، اما ناچار شد آنها را راهى زادگاهش كند و در تهران تنها شود. حدود ۱۰ سال پيش بود كه همسر حسين با بچه ها برگشت ده و حسين ويرانى را آغاز كرد.» اين برداشت رسول نجفيان از ماجراى جدايى حسین پناهی و خانواده اش است. اما رد اين جدايى را مى شود در شعرهاى او هم پى گرفت و به بن بست رسيد! «مادربزرگ! / گم كرده ام در هياهوى شهر / آن نظربند سبز را / كه در كودكى بسته بودى به بازوى من / من چشم خورده ام / من چشم خورده ام / من تكه تكه از دست رفته ام/ در روز، روز زندگانيم.» در واژه ها، دنبال راز تنهايى نگرديد، مسعود جعفرى جوزانى شعر را برايتان معنى مى كند. «حسين همسر و فرزندانش را برگرداند ده. مى گفت خودم گم شده ام. آن بازوبند سبزى را كه مادربزرگ به بازويم بسته بود، گم كرده ام. خودم در اين شهرنابود شده ام، چه برسد به خانواده ام. در كل حسين دنبال تنهايى بود. خودش را از همه پنهان مى كرد. آدم وقتى جوياى چيزى باشد، از همه مى برد و مى رود دنبال آن هدف.» ... و حسين تنها ماند. در جست و جوى آن سؤال بى جواب، تا چند روز پس از مرگ. يك جمله ذهن را قلقلك مى دهد: «كارمند به چاى زنده است، هنرمند به تنهايى.»! نازى، نازى مرد «بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه.» هيچ وقت، هيچ كس، هيچ جا نبود كه زير چترش برود. تمام عمر را دنبال يك «نازى» گشت. همان كه در شعرهايش يك معشوقه بود. براى جلد كتاب طرح شد اما آدم نشد. نازى نداشته اش را مى شود به نامهاى ديگر هم صدا كرد و جواب نشنيد: آرزو، نياز و... رؤيا، كه خواب به چشمهايش نمى آمد تا لا اقل در عالم خواب به او برسد. نازى نبود، بود. «مى گفت من فقط يك نازى مى خوام. يكى كه منو درك كنه. نفرت داشت از دخترهايى كه نمى فهميدند و مى خواستند به او بفهمانند كه دركش مى كنند.» رسول نجفيان، تنهايى هاى حسین پناهی را به خاطر مى آورد و در خاطرات نازى زنده مى شود. «هميشه در اين كهكشان راه شيرى دنبال يك نازى مى گشت. كسى كه عاشق باشد و با او از گزند باران هاى سمى روزگار، زير چتر پناه ببرد، اما هرگز نازى نيامد.» ... آخ اگر نازى آمده بود. آخ اگر رؤيا، تنها يك نام از دايرة المعارف بى پايان نامها نبود. روز، روز زندگى با نازى كه نبود، گذشت تا روزى كه يك شعر، ديگر رؤيا نبود: «... و اين چنين شد كه / پنجره را بستيم و در آن شب تابستانى / من و نازى با هم مرديم.» فصل سقوط دغدغه هاى يك فرار، زندگى در قبرستان امامزاده قاسم، يك گل و بهار، دو مرغابى در مه و... صداى شهرت در اوج بود. در اين سناريو فصل سقوط چگونه آغاز شد؟ حسین پناهی را با نقشهاى هميشه خاصش به ذهن سپرده ايم. خيلى ها حق دارند خيلى سؤال بپرسند تا بلكه راز انزواطلبى حسین پناهی برايشان حل شود. از نانوشتنى ها كه بگذريم، به شنيدنى هاى دوستانش مى رسيم. بخوانيد. «اگر مى گذاشتند كارش را پيدا كند، امروز از خاطراتش حرف نمى زديم. نمى گويم حسين ايراد نداشت، اما ايرادهايش هم از همان سرخوردگى بود. حسين خيلى دوست داشت كارى بسازد از جريان زندگى يك طلبه جوان. متوليان فرهنگ او را حمايت نكردند، اما از كارهاى معمولى ديگران حمايت مى كردند. اين مسائل البته براى همه پيش مى آيد، با اين حال حسين حساس بود. او مثل ما پوست كلفت نبود. حتى در برخوردهاى روزمره، تحمل نداشت كسانى را كه حس شاعرانه ندارند، كنارش باشند. اين برخوردها، اين بى توجهى ها او را ويران كرد.» با حرفهاى رسول نجفيان قانع نشديد؟ حق با شماست، اين انزوا، تنها حاصل عوامل بيرونى نبود. حكايت در خود فرو رفتن حسین پناهی را با زبان مسعود جعفرى جوزانى ادامه مى دهيم. «شاعر بود. از بد حادثه، زمان و مكان شاعر را تحمل نمى كند. شاعرى بود كه از راه شعر گفتن نمى توانست زندگى كند و بيشتر به اين دليل بود كه بازى مى كرد. اين مسائل حسين را رنج مى داد. سرش در عرش سير مى كرد، اما مثل هر آدم ديگرى پايش در گل بود. زندگى او را چسبانده بود به زمين. موقعيت خوبى نداشت كه صرف نوشتن كند. حسين نمى توانست براى نان درآوردن مدح كسى را بگويد. او هميشه اين مشكل را داشت كه مى خواست پرنده باشد، اما به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبيست.» ... و بالاخره حرفهاى عبدالله اسفنديارى كه از زمان زندگى پناهى و خانواده اش در آلونك دربند، او را مى شناسد. «من مثل برادر بزرگتر حسين بودم. از من حرف شنوى داشت و گاهى سر رفتارهاى عجيب و غريب اش با هم درگيرى داشتيم. خودش را از دوستان قديمى جدا كرد و دوستان جديد هم كه به او به عنوان يك پديده نگاه مى كردند. قديمى ها كه نبودند، جديدها هم كه تنها با او تفريح مى كردند. سرخوردگى ها و دلزدگيها از محيط اطراف و رفتار بد ديگران را هم به اين مسائل اضافه كنيد تا درك كنيد كه دليل سقوط حسین پناهی چه بود.» ... و اين فصل سقوط حسین پناهی بود. فصلى كه از ترس سوز كشنده بيرون، حس موفقيت را پشت ديوارها حبس كرد تا در خلوت يك شب تابستانى با نازى نداشته اش بميرد.! دفتر خاطرات - رسول نجفيان: «حسين معمولاً بى پول بود. يك بار براى تمرين دو مرغابى در مه، تاكسى سوار شديم و از سر جام جم آمديم خيابان فرشته. آن موقع ۲۰۰ تومانى تازه آمده بود و كرايه ما مى شد ۵ تومان. حسين همينطور بى دليل از راننده تاكسى خوشش آمد، ۲۰۰ تومان داد و پياده شديم. رانند گفت صبر كن، بقيه اش را بگير. حسين گفت بقيه اش مال خودت. راننده فكر كرد پول تقلبى داده ايم. حالا حسين هم زده بود زير خنده. راننده عصبانى شده بود كه مسافران تاكسى گفتند پول درست است، گفت مگر شما ديوانه ايد؟ بعد حسين گفت: مى بينى وقتى آدم مى خواد فردين بازى هم دربياره، كسى باور نمى كنه. لابد به قيافه مون نمى آيد از اين غلطا بكنيم.» - رسول نجفيان: «حسين براى بازى در يك گل و بهار مرحوم مقبلى را انتخاب كرده بود. پرسيدم چرا؟ گفت: چون سيب را با پوست مى خورد.» - رسول نجفيان: «يك بار حسين هوس كرد كنار جوى خيابان وليعصر لم بدهيم و خيام بخوانيم. شرط كرد كه هر كس هم رد شد و هر چه گفت اعتنايى نكنيم.» - مسعود جعفرى جوزانى: «يكروز حسين آمد دفتر و پول لازم داشت. من ۱۵ هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچى دفتر آمد و ۵ هزار تومان وام مى خواست. من واقعاً پول نداشتم كه به او بدهم. بعد ها فهميدم كه حسين قبل از رفتن ۵ هزار تومان از پول خود را به آبدارچى داده.» - رسول نجفيان: «يكبار با حسين رفتيم حوزه هنرى كه براى كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسين از حوزه پول گرفته بود. آمد بيرون و گفت پولها را نمى خواهم. عصبانى بود و پول ها را پرت كرد داخل جوى آب. آب پول ها را برد و حسين نشست كنار خيابان گريه كرد.» - مسعود جعفرى جوزانى: «يكى از بزرگترين دلايل انزواى حسين، برخورد بد اطرافيان بود. يادم مى آيد، يكروز گريه مى كرد و فرو ريخته بود. يكى از مسؤولان صدا و سيما در آن زمان توهين بدى به او كرده بود. گفتم ايرادى نداره، من يك طرح دارم كه تو نقش اولش هستى. گفت آقا من چشمام روشنه يا موهام بوره. به خودش مى گفت هلوى چروكيده. سايه خيال را برايش نوشتم كه با آن ديپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستى هم ۸۰درصد بخاطر رضايت حسین پناهی ساخته شد.» - مسعود جعفرى جوزانى: «سال ،۱۹۹۸ وقتى تيم ايران، استراليا را برد و به جام جهانى رفت، ما همه يك جا جمع شده بوديم و بازى را تماشا مى كرديم. آن زمان تمام دارايى حسين ۱۰۰ هزار تومان بود. در هيجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هر كس از راه رسيد، بخشيد.» - رسول نجفيان: «حسين فوق العاده حساس بود. دوبار در ترافيك وقتى ديد كسانى كه از آنها بدش مى آيد، خودرويى مثل خودروى او دارند، دستى را كشيد، پياده شد و رفت. آن روز ها رانندگى من هم خوب نبود و با بدبختى خودروى حسين را مى بردم جايى تا بعد بيايد و ببرد.» - رسول نجفيان : «تحمل مجالس شب شعر براى حسين دشوار بود. فضاى اين جلسه ها برايش مسخره بود. حرفها و خنده هاى او باعث شد تا ۲ بار ما را از جلسه ها بيرون كنند.» - رسول نجفيان: «هميشه از قيافه خودش ناراضى بود. مى گفت من يك فتوكپى خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت پرينت گرفتن دستگاهش خراب شده.» - مسعود جعفرى جوزانى: «يك روز گفت نمى خوام بيشتر از ۴۰ سال زندگى كنم. مى گفت عزرائيل هم راه خانه ما را گم كرده، بس كه جابه جا مى شويم.» - مسعود جعفرى جوزانى: «رنج ديگران آزارش مى داد و به راحتى گريه مى كرد. بخصوص براى جوانانى كه دوره اش مى كردند. قلب بزرگى داشت و مى خواست دنيا را عارفانه كند اما اين توان در او نبود. به همين دليل در كنج خانه به انزوا كشيده شد. من هميشه مى گفتم حسين، از كنج خانه كه نمى شود دنيا را تغيير داد. اين شعارهاى پيش پا افتاده، فقط براى به حركت درآوردن او بود.» - عبدالله اسفنديارى: «سر يك فيلم كه لب مرز ساخته شد، حسين تمام اوقات بيكارى اش را در بازار لباس فروشان به دستفروش مى گذراند. وقتى پروژه تمام شد، حسين تمام لباس هايى را كه خريده بود، بار وانت كرد و فرستاد روستايشان.» - مسعود جعفرى جوزانى: «سال ،۱۳۶۲ وقتى برادر و برادر زاده ام در دريا غرق شدند، حسين ۴۰ روز پيش من ماند و شب ها برايم آواز مى خواند تا آرام بگيرم.» - عبدالله اسفنديارى: «حسين عادت داشت استكان و نعلبكى چاى را نشسته بگذارد. از اينكه استكان و نعلبكى، پس از مدتى به هم مى چسبيدند خوشش مى آمد. يادم مى آيد يك روز راننده رفته بود دنبالش تابيايد سر تمرين يك سريال. حسين رفته بود حاضر شود و راننده هم از سر دلسوزى در اين فرصت تمام استكان و نعلبكى ها را شسته بود. حسين آنقدر ناراحت شده بود كه ديگر نمى خواست كار كند.» رسول نجفيان: «آخرين بار، حسين را ۲ ماه قبل از فوتش، در برنامه خودم در شبكه جام جم ديدم. گفتم حسين جان، ماما فاطى - مادر خودم كه حسين خيلى دوستش داشت - مرد و تو نيامدى مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمى ره. آن شب حس كردم اين آخرين ديالوگ من و حسين است و بود.» روز شمار مرگ ۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استوديوى دارينوش و ضبط صدا براى تكميل آخرين قطعه كاست سلام، خداحافظ. ۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسى غير از خريد دو بسته سيگار از بقال محل، چيز ديگرى ازاو نمى داند. ۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزى كه مى گويند حسین پناهی حدوداً در آن مرده است. ۱۵ مرداد ۱۳۸۳: حسین پناهی از بقال محل دو بسته سيگار نخريد. ۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه يك مرده قطع نمى شود. ۱۷: مرداد ۱۳۸۳: عاقبت حسین پناهی كشف شد. جسین پناهی مرد شنبه، ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ - تا ساعت ۱۲ شب، همه چيز مثل هميشه بود. چه كسى جرأت كرده ساعت ۱۲ شب زنگ تلفن همراه چهره هاى سرشناس شهر را به صدا در آورد؟! طى چند دقيقه، نامى آشنا در گوش هاى معروف فرورفت: «حسين مرد.» «چه گندى زدى حسين» بوى تعفن كه به مشام مى رسد، زبان ناخود آگاه به حركت مى افتد. جمله اول پاراگراف از دهان رسول نجفيان بيرون آمد. امروز نه؟ يك سال پيش در ۱۷ مردادى كه بى تفاوت به سوى صبح مى رفت. «از صبح روز ۱۷ مرداد، بوى تعفن محل را برداشته بود. مردم زير كانال هاى آب را مى گشتند كه لاشه گربه پيدا كنند و نگو كه حسین پناهی مرده است.» اين حرفهاى رسول نجفيان است. يكى از دوستان سابق كه همراه داوود ميرباقرى، حسين را قبل از فرورفتن در خاك ديد. «از سر كوچه گفتم، چه گندى زدى حسين. قبل از آن داوود ميرباقرى با من تماس گرفت و گفت بيا كه حسينت مرد. بعد از جر و بحث با نيروى انتظامى و مسؤولان پزشكى قانونى، بالاخره رفتيم بالا. من در زمان انقلاب جسد زياد ديده ام اما چهره حسين هرگز از ذهنم پاك نمى شود. چه مهمانى با شكوهى داشت، حسین پناهی. همسايه ها به مرده اش حسادت مى كردند كه تمام چهره هاى آشنا ى شهر براى ديدنش ساعت ۳ صبح در كوچه سر پا ايستاده بودند. براى مسعود جعفرى جوزانى هم همه چيز با يك تلفن آغاز شد. «رسول نجفيان با من تماس گرفت و گفت حسينت رفت. من آن روزها منتظر ديدن حسين بعد از ۲ سال بودم. دو روز قبل از مرگش بود كه احمد رمضان زاده آمد دفتر و گفت حسين مى خواد تو را ببينه. گفتم مگر مرده، بياد ببينه. گفت: خودش مى گه مى خوام يك دسته گل بگيرم و با يك لب پرلبخند بيام. به شوخى گفتم بهش بگو سبد ميوه اش هنوز رو ميزه. احمد گفت خودش گفته تا ۳ روز ديگه مى ياد. حالا يكساله كه قرار ۳ روز ديگه بياد.» يكسال است كه آن ۳ روز هنوز نيامده. حالا كه ديگر هيچوقت نمى آيد، به گذشته مى شود منصفانه تر نگاه كرد. دوستان روزهايى را كه پناهى بود و بى پناهى گذشت، مرور مى كنند. رسول نجفيان: «به چهار روزى فكر مى كنم كه حسين در اتاقش تنها مرده بود. آن چهار روز من چه مى كردم؟ چهارشنبه، سخنرانى براى نمى دانم كجا و به چه مناسبتى. پنجشنبه، مجرى گرى در جنگ چرتكه در كاخ سعدآباد به مدت ۸ ساعت. جمعه، پخش زنده جام جم، ويژه آمريكا، اروپا، كانادا و آفريقا. شنبه، شركت در جشنواره نفس و اهداى اعضا و جوارح بدن در صورت مرگ مغزى و خواندن «رسم زمونه» و گرياندن مردم در ضلع شمالى فرهنگسراى نياوران و ساعت ۱۲ شب، تماس داود ميرباقرى كه حسينت مرده.» عبدالله اسفنديارى: «رسم رفاقت اين نبود. بايد خودمان را سرزنش كنيم. بايد مى رفتيم خانه اش، در را باز مى كرديم و او را به زور از انزوا خارج مى كرديم. او خودش مشكلات را تشديد كرد اما ما هم رفقاى خوبى نبوديم.» مسعود جعفرى جوزانى: «به آن ۳ روز ديگر فكر مى كنم. هنوز آن ۳ روز تمام نشده.» داوود ميرباقرى، مريم كاظمى، مجتبى اقدامى، پرويز پرستويى، خسرو شكيبايى و غيره چطور؟ نشد، نشد كه بپرسيم! مرگ هم بازى بود او مرگ خود را بازى مى كرد. حكايت همان حكايت شعر مرداد و مرگ با نازى در يك شب تابستانى است. حسین پناهی، نادانسته مرگش را بازى مى كرد. باز هم خاطرات تلخ يك شب تابستانى رسول نجفيان. «جسد حسين را نشسته بين تخت و عسلى پيدا كرديم. جسد وضعيت ناگوارى پيدا كرده بود و بوى غيرقابل تحملى هم خانه را برداشته بود. پزشكى قانونى گفت: آن ملافه را بردار و بينداز روى جسد. جسد نشسته حسين زير ملافه رنگى برايم آشنا آمد. من اين صحنه را از او قبلاً ديده بودم. هميشه مى گفت سردمه، سردمه. بله، حسين زير ملافه نشستن ها را در دو مرغابى در مه، در به سبك آمريكايى و سايه خيال بازى كرده بود!» حسين پناهى تلخ، تلخ بود. به قول خودش «مثل يك خارك سبز / سردمه و مى دونم هيچ زمانى ديگه خرما نمى شم.» با اين حال طنز، بخشى از زندگى او بود. آخرين شوخى را دوستان نزديك به خاطر دارند. يك طنز تلخ، لحظه اى قبل از وداع ابدى. يك كلمه، با اين صدا: آه! «وقتى زيپ كيسه را كشيدم بالا صداى آه از سينه حسين خالى شد.» آه، به جاى خداحافظى؛ اين آخرين كلام حسین پناهی بود. وصيت نامه، خودش دزدان مادربزرگ، سايه خيال، روزى روزگارى، آژانس دوستى و... چرا هميشه حسين پناهى نقش آدم هاى ساده لوح را بازى مى كرد؟ او را در گفت وگويى تلويزيونى به خاطر نمى آوريد كه گفت: «پس از مرگم، خواهرم اين راز را برملا مى كند؟» اين هم حكايت همان طنز تلخ زندگى پناهى است. اگر دوستان نزديكش را ديديد، هرگز در جست وجوى اين يك سؤال بى جواب نباشيد. رسول نجفيان در پاسخ اين سؤال مى خندد و بعد مى گويد: «براى من هم سؤال بود. پرسيدم و حسين گفت: رسول جان جدى نگير، مردم را سر كار گذاشتم.» صورت جدى تر مسأله، حرف هاى مسعود جعفرى جوزانى است: «وصيت نامه متعلق به كسانى است كه دارايى دارند. حسين كه دارايى نداشت. وصيت نامه او جز آثار و كارهايش چيزى نيست.» وصيت هاى حسین پناهی را خوانده ايد؟! پايان سرگذشت «چه ميهمانان بى دردسرى هستند مردگان! / نه به دستى ظرفى را چرك مى كنند / نه به حرفى دلى را آلوده / تنها به شمعى قانعند / و اندكى سكوت.» اندكى سكوت كنيد. به احترام حسین پناهی كه هميشه بود... نبود. اندكى سكوت كنيد و بعد اگر مجالى ماند، به سرنوشت او فكر كنيد. «سرگذشت كسى كه هيچ كس نبود / و هميشه گريه مى كرد.» پس خاتمه مى دهيم سرگذشت مردى را كه كودك ماند و هرگز كودكى نكرد. گوش كن، هنوز صدايش مى آيد: «از شوق به هوا مى پرم چون كودكيم / و خوشحال كه هنوز معماى سبزى رودخانه از دور / برايم حل نشده است / آرى از شوق به هوا مى پرم / و خوب مى دانم / سال هاست كه مرده ام.» اندكى سكوت، او قانع است، حتى بدون شمع! |