15 مرداد 1384 - روزنامه خراسان

در شهر بي‌آسمان به دنبال ستاره بود
به بهانه نخستين سالروز درگذشت زنده‌ياد حسین پناهی


* فيلم شناسي :
گذرگاه (شهريار بحراني)، گال (ابوالفضل جليلي)، هي‌جو (منوچهر عسگري‌نسب)، نار و ني (سعيد ابراهيمي‌فر)، در مسير تندباد (مسعود جعفري جوزاني)، ارثيه (کاظم بلوچي)، راز کوکب (کاظم معصومي)، مهاجران (مهدي صباغ‌زاده)، سايه خيال (حسين دلير)، چاووش (زنده‌ياد ساموئل خاچيکيان)، اوينار (شهرام اسدي)، هنرپيشه (محسن مخملباف)، مرد ناتمام (محرم زينال‌زاده)، روز واقعه (شهرام اسدي)، آرزوي بزرگ (خسرو شجاعي)، کشتي يوناني (ناصر تقوايي)، بابا عزيز

* مجموعه‌هاي تلويزيوني:
گرگ‌ها، رعنا، امام علي(ع) (داود ميرباقري)، روزي روزگاري (امرالله احمدجو)، آژانس دوستي، محله بهداشت، دزدان مادربزرگ (مهدي صباغ‌زاده)، يحيي و گلابتون، همسايه‌ها، کوچک جنگلي، بي‌بي‌يون (حسین پناهی)، آواز ماه حسين ليالستاني نمايش‌ها- «دو مرغابي در مه» و «چيزي شبيه زندگي» (به نويسندگي و کارگرداني خودشآثار (نمايشنامه، مجموعه شعر، کاست)- دو مرغابي در مه، گوش بزرگ ديوار، يگ گل و بهار، گلدان‌ها و آفتاب، بي‌بي‌يون، دل شير، خوابگردها، پيامبران بي‌کتاب، آسانسور، من و نازي، چيزي شبيه زندگي، خروس‌ها و ساعت‌ها، به سبک آمريکايي، ماجراهاي رونالدو و مادرش

او را هميشه دوست داشتم، نه به خاطر اينکه بازيگر خوبي بود يا شاعري پرشور، بلکه او را به اين سبب دوست داشتم که هميشه خودش بود.دوست داشتني، صريح، تلخ، گزنده و پر از بي‌پروايي، سادگي و صداقت.
چرا رفت؟ بودنش که جاي کسي را تنگ نمي‌کرد، حتي بي‌حوصلگي‌هاي گاه و بي‌گاهش نيز آزارنده نبود. پناهي مشکلات را خود زندگي مي‌دانست نه زاييده آن، تنها مشکلش متفاوت بودن بود. هميشه مي‌گفت: «مردم وقتي مي‌فهمن من چي مي‌گم که ديگه مردم». يکي از شوريده‌حال‌ترين آدمهايي است که تاکنون در ذهن به خاطر سپرده‌ام. هميشه بر اين باور بودم» شور و احساساتش بيش از حد بر او غلبه داشت و شايد به همين خاطر جدا از زندگي مادي‌اش مي‌زيست. غريبه‌اي بود که نظربند سبزش را در هياهوي شهر گم کرده، و در روز روز زندگاني‌اش تکه‌تکه از دست رفته بود. دل او براي تاريخ، براي نسل ببرهاي منقرض، براي ماهي‌ها، لک‌لک‌ها و خمره‌هاي شکسته عسل مي‌سوخت. مي‌خواست داستان همه پروانه‌هايي را که بي‌نهايت بار در نامه‌ها، سفرها و آثارش در آتش عشق سوخته‌اند، بداند و بازگويد. انسان پاک و ساده‌اي بود که آواز ماه را مي‌شنيد و نجواي باران را هم. آرزويش هميشه بازگشت به سرزمين کودکي بود:من مي‌خوام برگردم به کودکي... قول مي‌دم که از خونه، پامو بيرون نذارم، سايه‌مو دنبال نکنم... يادم مي‌آيد در مصاحبه‌اي از او پرسيده بودند: «اگر بميري دل چه کسي بيشتر برايت تنگ مي‌شود» و او هم با همان پريشاني هميشگي پاسخ داده بود که: «خواهرم و يک نفر ديگر که نمي‌توانم اسمش را بگويم». حالا نمي‌دانم آن «يک نفر ديگر» اين‌روزها بي‌حسين و آن تلخ خنده‌هايش چه مي‌کند؟ او بيش از هر کس ديگري به پوچي زندگي پي برده بود و گاه و بي‌گاه به شوخي و جدي از ديگران مي‌خواست تا براي زندگي بيهوده، در پي معناي ديگري نباشند و هميشه فاصله‌شان را با خوشبختي حفظ کنند. پناهي سروها را پيام‌آوران بي‌منت سرسبزي و شادابي و شقايق‌ها را سفيران آيه‌هاي سرخ عطر و آتش مي‌دانست و به بانگ خروس، گرمي ريگ‌ها و آواز مرغابي‌ها عشق مي‌ورزيد و مي‌گفت: «بايد دوست بداريم... آري بايد/ زيرا دوست داشتن بال روح ماست». او در بازي‌ها، سروده‌ها و نمايش‌هايش صدق و عاطفه داشت و به تماشاگران و خوانندگانش احترام مي‌گذاشت و به شعورشان توهين نمي‌کرد. همان بود که مي‌نمود. آنچه را بازي مي‌کرد که بود و آنچه را مي‌نوشت که احساس مي‌کرد. درد را مي‌شناخت و زخم را عريان مي‌کرد. طنز تلخ و گزنده‌اي بر زبان و نوشته‌هايش جاري بود که با تمام تلخي، شيرين بر دل مي‌نشست. پناهي در سروده‌هايش که خود از آن به «دل‌واره» ياد مي‌کرد، آن‌قدر از «مرداد» و «مادر» نوشت و گفت... تا سرانجام در شامگاه سال و ماه و روزي که آغشته به بوي «مادر» و «مرداد» بود، بي‌پناه خداحافظي کرد و رفت. اما خبرش خيلي دير به ما رسيد. حسين چهارشنبه‌اي براي هميشه چشم برهم نهاد و خبرش يکشنبه به ما رسيد. پانزدهم مرداد رفت و ما هجدهم خبردار شديم که پناهي ديگر نيست. از آنجا که خودش هماره مي‌گفت تنهايي را دوست دارد، مرگش هم در تنهايي، پشت درهاي بسته و بي‌حضور ديگران اتفاق افتاد. شايد در دهه اخير مظلوم‌ترين بازيگر و شاعر اين ديار کسي جز او نباشد. چهره‌اي که پشت معصوميتش تنها خودش را بازي مي‌کرد و هيچ‌گاه نتوانست زير پوست شخصيت ديگري بخزد. يک عمر خودش بود. «رسول نجفيان» يکي از دوستان ديرينش مي‌گويد: او به قم رفت براي طلبگي... تا آخر سر از تهران و دنياي بازيگري درآورد. هنوز خانواده‌اش در روستا زندگي مي‌کنند و هنوز همسرش لچک به سر مي‌کند و مادرش هم ...». هرگاه چهره‌اش را بر پرده سينما و شيشه تلويزيون نگاه مي‌کردي، ماتت مي‌برد از اين همه معصوميت که در چهره‌اش موج مي‌زد. او در 48 سالگي رفت اما اگر صد سالش هم مي‌شد هنوز کودکي سرگردان بود که در تهران، اين شهر بي‌آسمان به دنبال ستاره مي‌گشت. پناهي در دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد يکي از پرکارترين و خلاق‌ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود و بيشتر کارهايش با مايه‌هايي از طنز جزو پربيننده‌ترين برنامه‌هاي نمايشي به شمار مي‌رفت. البته در آن روزها تلويزيون به طرز شگفتي، براي شعور مخاطب احترام قائل بود و هر چيزي را به اسم برنامه به روي آنتن نمي‌فرستاد. پناهي در آن شرايط سخت و دشوار با وسواس تمام، نمايش‌هايي چون «دو مرغابي در مه» و «بي‌بي‌يون» را که خودش کارگرداني کرده بود به بينندگان ارائه داد.
ژست‌هاي کودکانه و در عين حال فلسفي اين هنرمند عاشق و دوست‌داشتني در مجموعه‌هاي تلويزيوني «آژانس دوستي» و «دزدان مادربزرگ» از ماندگارترين نقش‌آفريني‌هاي او ست که هيچ‌گاه از خاطر محو نخواهد شد. بي‌ترديد در اين دو سريال، پناهي تاثير شگرفي در يادآوري دوستي‌هاي غبارگرفته و فراموش شده برخي از ما داشت، نقش‌هايي که رفتار کودکانه وي آنها را از جدي پنداشتن دور مي‌کرد.
پناهی در حقيقت، کودکي بود با سري بزرگ و جثه‌اي کوچک، بزرگ شده در دامنه کوهها به تمام واژه‌ها احترام مي‌گذاشت. پرستويي کوچ‌کرده از ديار شقايق، مرغابي و ستاره که با فرهنگ سنگ و سيمان شهر بيگانه بود و سرانجام نيز به ديار پاکي‌ها و خوبي‌ها پرکشيد.او براي گذشتن از ناممکن، خود را به رويا سپرد و به ايام سبز و شادمانه کودکي برگشت. يادش گرامي و روانش شاد.