شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۴ - روزنامه شرق
نگاهي به عناصر كليدى آثار حسین پناهی -
كودكى در هياهوى شهر
يك سال است كه حسین پناهی، هياهوى شهر را واگذاشته و به دنياى
كودكى اش برگشته است و برفراز تپه اى آرميده كه بر كودكى اش مشرف است. به
همين مناسبت و البته بى هيچ مقدمه ديگرى نگاهى به عناصر كليدى اشعار او
مى اندازيم. (اگر همه نوشته ها، نمايشنامه ها و بازى هايش را شعر بخوانيم.)
• كودكى
پرداختن به «كودكى» در آثار پناهى مثل پيدا كردن رگه هاى تغزلى در شعر حافظ
بديهى است. اما پرداختن به حسين پناهى بدون توجه به كودكى هم مثل نوشتن
رساله اى در باب حافظ بدون توجه به واژه هايى مانند ساقى، شاهد، مى و مطرب
و واژه هايى از اين دست است.حسين پناهى كودك است و بى خيال بزرگ ترها كه
ريش و سبيل و چين و چروك صورت را مدارك جرمى براى اخراج انسان از مرحله
كودكى مى دانند، مى ماند و اين كودكى را آنقدر تمديد مى كند كه ديگر فرصتى
براى بزرگسالى نيست. ۴۸ سال كودكى فرصتى شگفت آور است كه دنيا را با سرى
«پير» و قلبى «كودك» نگريست و با ادغام اين دو به تحليل زندگى نشست. او
مدام پا بر زمين مى كوبد و بهانه مى گيرد كه «من مى خوام برگردم به كودكى»
و اين ترجيع بند بسيارى از آثار او است. برخى از شعر هايش از منظر يك كودك
سروده مى شود: «مادربزرگ/ گم كرده ام در هياهوى شهر/ آن نظر بند سبز را/ كه
در كودكى بسته بودى به بازوى من.» و زيباترين شعر دنيا را آن مى داند كه
كودكى كتابش را باز كرده و مى خواند: «آب، آب/ بابا، آب/ بابا، آب/ آى
بى كلاه/ آى با كلاه». او كودك بود چون «بزرگ تر ها وقتشان را براى
دانه دادن به گنجشك ها هدر نمى دهند.» و معتقد است «خدا آن چيزى است كه
كودكان مى فهمند.»بى شك كودكى عنصر اصلى آثار پناهى است، شخصيت هايش همه
كودكند چه آنان كه در سنين كودكى اند و چه آنان كه سن تقويمى شان از كودكى
فراتر رفته است ولى قلب آنها در كودكى «تثبيت» شده است.
• جنون
آدم هاى حسین پناهی در نگاه اول، ساده و ديوانه به نظر مى آيند. چه
آنجا كه آدم هايش خود «حسین پناهی» باشند و چه آنجا كه سهراب (دزدان
مادربزرگ) يحيى (يحيى وگلابتون) و موسى (مرد ناتمام) باشند. اين آدم ها
زبان كه باز مى كنند يك شاعر، يك عارف و يك فيلسوف از ميان حرف هايشان سر
بر مى آورد. او مى داند كه كليشه آدم هاى عصا قورت داده و اطو كشيده كه
حرف هاى فيلسوفانه مى زنند و با ناشناخته ترين واژه ها به طرح سئوال براى
انسان معاصر مى پردازند و مدام از ميان كتاب هاى قطور سرك مى كشند،
نمى توانند درد هاى انسان اين روزگار را بيان كنند. آنجا كه يحياى نان خشكى
بى هيچ لكنتى درد هاى فلسفى ما را بيان مى كند و يا موساى مرد ناتمام از يك
جوان ساده به عارفى- كه خدا را در رنگ پروانه ها مى ديد- بدل مى شود، اگرچه
با رگه هايى از جنون «موسا را تا حد كودكان كوچك كردم/ با علم به وزن و حجم
خودم/ او را از كنار جنون به سختى گذراندم». يا آنجا كه سهراب با همه
ديوانگى و سادگى اش درس هاى بسيارى به بزرگ تر ها و عاقلان دوروبرش مى دهد.
«من در همين پنجره معصوميت آدم را كريه كردم/ ديوانگى هاى ديگران را ديوانه
شدم.»۱او قرار گذاشته در دنيايى كه همه خود را عاقل مى دانند و معتقدند كه
عقل به عدالت تقسيم شده به رنگى ديگر درآيد، تا بلكه صدايش شنيده شود و
خودش ديده شود، پس «جنون» را برمى گزيند و مجنون مى شود تا بدون مزاحمت عقل
مصلحت انديش حرف هايش را بزند. فهميده بود كه در دنياى ديوانه ها دروغ جايى
ندارد.
• عشق
او در همه نوشته هايش «عشق» را فرياد مى زند، چه آنجا كه كودك مى شود تا
فضاى عاشقانه كودكى را به زندگى بزرگ ترها گره بزند و چه جاهايى كه مجنون
مى شود تا جهان و هرچه در او هست به ليلى هايى براى عشقش تبديل شوند. از زن
و مادر بگير تا گنجشك ها و مارها.در «دو مرغابى در مه» اگرچه حرف ديگرى
مى زند، اما در پس زمينه آن عشق جريان دارد. در «سايه خيال» از چتر شىء
مقدسى مى سازد براى ياد آورى عشق. حرف ها، شعر ها، داستان ها و
نمايشنامه هايش در زمينه اى از عشق مى گذرند و هرجا كه موضوعى را برجسته
مى كند، آخر آن مفهومى به نام عشق منتظر است تا ما را به خود بخواند. يكى
از جاهايى كه بدون نام بردن از عشق و البته به زيبا ترين و رساترين شكل از
عشق مى گويد شعر «ضلع پنجم مستطيل» است. آنجا كه عشق را در فضاى منطقى و
حسابگرانه هندسه به تصوير مى كشد: «به خانه مى رفت.../ با كيف و/ با
كلاهى كه بر هوا بود/ چيزى دزديدى؟/ مادرش پرسيد/ دعوا كردى باز؟/ پدرش
گفت/ و برادرش كيفش را زيرورو مى كرد/ به دنبال آن چيز/ كه در دل پنهان
كرده بود/ تنها مادربزرگش ديد/ گل سرخى را در دست فشرده كتاب هندسه اش/ و
خنديده بود.»و مى گويد: «اگر بخواهيم عشق را تصوير كنيم و بدهيم به
رايانه و به تصويرى نهايى برسيم، محال است كه در خيابان نظيرش را پيدا
كنيم. چرا كه دمپايى آن پاى يك نفر است، روسرى اش سر يك نفر و پيراهنش تن
كس ديگر.» او نمى تواند يك نفر يا يك چيز را مظهر عشق بداند و در نهايت
اينكه عشق را مايه حيات مى داند: «عشق اسم مستعار اميد هاى ناگزيرى است كه
شنبه ها را به يكشنبه مى كشاند.»
• زن/ مادر
زن در آثار پناهى نيمه ديگر هستى است. بسيارى از آثار او تكه هايى از
ماجراهاى «من و نازى» است. چنانكه «من» نماينده مردان و «نازى» نماينده
زنان جهان است. زنى كه گاه مورد خطاب هاى عتاب آميز مرد است و زمانى
نجواهاى محبت آميز. همراه هميشگى مرد در گذر از شب هاى سرد زمستان به صبح
آفتابى. از «دو مرغابى در مه» تا «من و نازى» جلوه اى از اين همراهى و
همگامى است. نازى زنى است، زيبا، قانع، مظلوم و ساده كه به تعداد زنان جهان
تكثير شده است و هيچ گاه در يك نفر متجلى نشده است.زن در آثار حسين پناهى
جداى از صورت زمينى وجهى آسمانى نيز دارد. «آن اسم اعظم عشق را از برند/
زيرا كه مادرند.» او البته تنهايى اش را با زن ديگرى هم قسمت مى كند. زنى
كه خود بزرگش كرده و شبيه خودش بار آورده است. «نامه هايى به آنا» شرح
گفت وگوهايش با اين زن است.«مادر» اما جايگاهى ويژه دارد. آن همه مويه كه
بر كودكى از دست رفته مى كند و بهانه اش را مى گيرد، در حقيقت حسرت روزهايى
است كه در كنار مادر مى گذشت. بهشت را بى حضور مادر نمى خواهد. او حتى
گمراه مى شود تا مادر دستش را بگيرد و به راه آورد: «بيراهه رفته بودم/ آن
شب/ دستم را گرفته بود و مى كشيد/ زين بعد همه عمرم را/ به بيراهه خواهم
رفت.»
• غربت
تم اصلى آثار پناهى «غربت» است. دردى كه انسان معاصر با آن دست به گريبان
است. غربت انسان به مثابه يك معنويت لطيف در ميان حجم هاى هندسى ماديت.
درخت سيبى در انبوه جنگل آهن. دردى كه در زمان هاى مختلف و به زبان هاى
گوناگون در هنر جهان جريان داشته است. حافظ انسان را «ملك» مى خواند كه در
غربت «دير خراب آباد» گرفتار آمده است. چارلى چاپلين انسانى را تصوير
مى كند كه در ميان چرخ دنده هاى عصر آهن و ماشين دست و پا مى زند.حسين
پناهى با فيزيك خاص و روحيه منحصر به فردش نتوانست شهر بزرگ امروزى را
بپذيرد و تسليم رنگ و رياى شهر نشد. شهر با همه قدرت استحاله كننده اش
نتوانست او را تغيير دهد. همان گونه كه به اين شهر آمد از اين شهر رفت. اما
در فاصله ماندن در اين شهر دريافت اين همه آدم كه هر روز صبح به يكديگر
سلام مى كنند و به احترام همديگر كلاه از سر برمى دارند، همديگر را
نمى شناسند و هر كس از درد غربت گوشه اى از جانش مى سوزد و اين چنين بود كه
«دو مرغابى در مه» را نوشت. قصه «الياس» كه مى خواهد رنگ شهر را به خود
بگيرد و «اليوت» شود و در اين راه «اكرم» اش را «ماريا» مى خواهد، اما
نمى تواند. آنها در تناقض ميان فطرت زلال و پاك روستايى و دروغ و تظاهر شهر
گرفتار مى شوند و در نهايت آن را تاب نمى آورند و در مه شديد شهر گم
مى شوند.بيان اين درد از سوى حسين پناهى در شعرها و نمايشنامه و فيلم ها و
سريال هايش ادامه دارد: «مادربزرگ/ گم كرده ام در هياهوى شهر/ آن نظربند
سبز را/ كه در كودكى بسته بودى به بازوى من.» اينجا كودكى است كه در هياهوى
شهر گم شده است و آدم هايش همگى گمشده هايى هستند در غروب شهر. «غروب/ با
چشمان خيس از هم جدا شديم/ و گم شديم. در شهرى كه هيچ يك از ساكنانش
نمى دانستند/ به راستى كى و كجا.»دروغ و رياى شهر را در شعر «كشك» عريان تر
به تصوير مى كشد: «دل ساده/ برگرد و در ازاى يك حبه كشك سياه شور/ گنجشك ها
را/ از دور و بر شلتوك ها كيش كن/ كه قند شهر/ دروغى بيش نبوده است.»
• سئوال
سال ها قبل «مسعود جعفرى جوزانى» كه فيلمنامه «سايه خيال» را از روى زندگى
و شخصيت پناهى نوشت گفته بود او اهل سئوال است و راست مى گفت. كتاب هاى
چاپ شده اش پر از علامت سئوال است و در چشمانش دو تا علامت سئوال برق
مى زد، علامت سئوالى كه هيچ جوابى قانعشان نكرد. نمايشنامه و شعرهايش به
شيوه سئوال و جواب نوشته مى شد. فلسفه را دوست داشت به خاطر علامت سئوال
بزرگش. بسيارى از جمله هايش با چرا؟ كجا؟ كى؟ چگونه و... آغاز مى شود. او
دنيا را يك سئوال بزرگ مى داند: «ما ظاهراً بخش كوچكى از يك سئوال بزرگيم.»
• سرما
سرماى عجيبى در نوشته هايش جريان دارد، سرمايى كه پيش از او «اخوان» در
«زمستان» بيان كرده بود و «فروغ» در «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»
سرمايى كه در مغز استخوان بشر امروز نفوذ كرده است. سرمايى كه با ترجيع بند
«سردمه» يادآورى مى شود: «سردمه/ مثل يك قايق يخ كرده رو درياچه يخ/ يخ
كردم.»۲ در سراسر «دو مرغابى در مه» در فضاى بيرون سرما بيداد مى كند و
كلاغ كه جزيى از زمستان و برف است قارقارى ابدى دارد.
• مرگ آگاهى
مرگ آگاهى ويژگى شاعران است و البته گاه آن قدر دقيق است كه گويى شاعر در
تبانى با عزرائيل تاريخ و نحوه مرگ خودش را تعيين مى كند. حسين پناهى كمى
مانده به پنجاه سالگى در گرماى مرداد ۸۳ در آپارتمانى تنها و به گواهى
پزشكى قانونى به دليل سكته قلبى درگذشت حالا اين مرگ را از ميان نوشته هايش
رمزگشايى مى كنيم.او سال ها پيش در «دو مرغابى در مه» يك سئوال بزرگ دارد:
«من سئوالم اين است كه چرا بايد كلاغ ها سيصد سال عمر كنند ولى ما پنجاه
سال.» او پنجاه سال هم عمر نكرد. «... و اينچنين شد كه پنجره را بستيم/ در
آن شب تابستانى/ من و نازى با هم مرديم.» او گويى منتظر واقعه اى است. در
«نامه هايى به آنا» مى نويسد: «هزارمين سيگارم را روشن مى كنم/ پس چرا سكته
نمى كنم.» مرگ آگاهى شاعر دقيق تر مى شود وقتى مى خوانيم كه سال ها پيشتر
سروده بود: «ما بدهكاريم/ به كسانى كه صميمانه ز ما پرسيدند/ معذرت
مى خواهم/ چندم مرداد است/ و نگفتيم/ چون كه مرداد/ گور عشق گل خونرنگ دل
ما بوده است.»
حسین پناهی هيچ گاه بازيگر خوبى نبود، چرا كه نتوانست آن «دروغ
بزرگ» را كه به قول خودش مستلزم هنر بازيگرى است، بگويد. او هرچه گفت و هر
چه بازى كرد، خودش بود: «حسين پناهى دژكوه» با همان فيزيك خاص و سيگارى كه
بين انگشتان لاغرش دود مى شد. «به احترام او كلاه از سر برمى داريم و پيش
پايش برمى خيزيم.»۳
پى نوشت ها:
۱ و ۲ - جملاتى كه در متن مشخص شده از آثار مختلف پناهى است.
۳- احمد شاملو در مرگ اخوان
- فضل الله يارى
|