|
|
|
با تو بي تو همسفر سايه خويشم وبه سوي بي سوي تو مي آيم معلومي چون ريگ مجهولي چون راز معلوم دلي و مجهول چشم من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام و كفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام اي همه من كاكل زرتشت سايه بان مسيح به سردترين ها مرا به سردترين ها برسان |